تبليغاتX
نوشته های من 2

تقدیم با احترام به مشوقم {بیدل} 

 

واژه معنا نیست

 

زندگی معناست

 

ومن فسرده اینم

 

که مبادا

 

روحم اسیر زندگی شود

 

ومن همیشه دل تنگم

 

و همیشه دلتنگم

 

که مبادا

 

دستهای قلبمان

 

میان شلوغی دنیا رها شود

 

و من دوباره به پوچ برگردم

 

و سا یه های ممتد شب

 

فسانه ی زندگیم شود

 

و افتابی که در نزدکیست

 

چه خوب می شناسمش

 

چه خوب می شناسمش

 

من را

 

در غربت سایه های شب

 

مبادا

 

تنها رها کند

 

و همیشه دلتنگم

 

و تو چه خوب میدانی

 

ترنم بهار

 

شکو فه های درخت

 

شکفته از خاکن

 

و تو چه خوب میدانی

 

من چه خواب می بینم.

+ نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 19:25 |

 

خاک غم گرفتهءزمین

 

بغض مبهم غروب

 

خشم باد

 

ابردل گرفته گریه کن

 

من کنارپنجره

 

شرشرصدای اب

 

تن شکسته دل

 

مست مست عشق

 

روزگار

 

روزگار بی وفا

 

ازصدای ناله ام خنده کن.

+ نوشته شده توسط اسماعیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 17:55 |

درتن این دنیا

من تنی تنهایم

بافراوان شده بغضی به حریم صورت

وفراوانی جهل افکار

به مسیر سیرت

وتوراکم دارم

که بباری ای اشک

وبسازی جویی

که دران شویم من

چون زنان ده دور

چرک پیراهن تنهایی خویش

برسر جوی

وچروک ازسرسنگینی این بغض

کمی بردارم

تابه افکار غمینم طراوت بدود

تاهجوم حشرات مایوس

کمی دورشود

یاورم باش ای اشک.

 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 22:13 |

تقدیم به بهترین دوستم

 

دختری در سوگ پدر

 

روزها می ایندو می روند

من اسیر زندگی

اما با وجود تو

من غریب زندگی نبوده ام

اشک ها می ایندو می روند

امادرنبود تو

هیچکس هیچکس

حتی اشکها هم تسلی ام نبوده اند

هیچگاه اینچنین تنها نبوده ام

هیچگاه اینچنین بی کس نبوده ام

خسته ام خسته ام خسته ام پدر

خسته از مرام روزگار

خسته از جوروجبر روزگار

خسته ازحکم کردگار

رفتی و این زمانه ماند

تنها خاطرات تو عشق تو

دستهای مردانه ی نازنین تو

یادگار این زمانه ماند

من به غم زانو در بغل نشسته ام

بوی عطرتو خاطرات تو

درنگاهم موج می زند

باورم نمی شود رفته ای

باورم نمی شود

دخترت را سوگلت را

در میان سیل غم

 در تلاطم زمان وارهانده ای

این فراق تو

اتش زد به خرمن جوانی ام

این فراق تو

اتش زد روزهای جاودانی ام

ای خدا انگار در خواب بوده ام

این سراب زندگیست

این تخیل است

انگار کابوس دیده ام

اما هیچگاه دختری

مرگ پدر را

به کابوس هم ندیده است.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 4:24 |

دوستان خوبم وبلاگ نوشته های من ۱

به خاطر اخرین شعرم مسدود شده

و به ان دسترسی ندارم

از این به بعد با این وبلاگ

حرفام و می زنم. 

+ نوشته شده توسط اسماعیل در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 3:42 |